چشم انتظار همنفسم

دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام ،   

تو را میخواهم  ای تو که آنقدر دور شده ای

از من که دیگر نمیبینمت ، و این قلب من است که شاید حسرت داشتن  

تو را برای همیشه داشته باشد

دوستت دارم ای تو که هر چه فکرش را میکنم برای من برای قلبم و احساسم  

مثل و مانندی نداری

و می آیم به سویت ، دنبال میکنم عطر و بویت ، پا میگذارم جای قدمهایت

 تا شاید در این راه دوباره همسفرم شوی ، دوباره نفس بدهی  

به تنی که آنقدر رفته که بی نفس است

نمیخواستم هرگز در راه عشق تو بسوزم ، دلم میخواست با تو بمیرم ،  

با تو بروم به سوی روشنی ها

دوستت دارم ای پاکترین لحظه ی زندگی ام ، دور از تاریکی ها

فرار از هوس ها ، لذت تو را داشتن و لذت آنچه در این دنیا هیچ چیز بالاتر از آن نیست

با ارزش تر از تو نیست در این دنیا ، بعد از تو هیچکس نیست جز خدا

تو که رفتی ،من احساس تنهایی نمیکنم ، تو در قلبمی من این جرم شکستنت را شکایت نمیکنم

ای تو که در قلبمی ،میدانستم که اگر قلبم را بشکنی

 خودت خواهی شکست ، قلبم را جدا از خودم دانستم، شیشه ی وجودم شکست

غمها را خودم کشیدم و همه چیز به خیر گذشت

 دوستت دارم ای عاشقانه ترین شعر زندگی ام

و مینویسم برای تویی که حتی اگر خاطره شوی همیشه جایت در قلبم میماند

 اگر برای همیشه رفتنی شوی ، همیشه برایت میمانم

میمانم تا فکر نکنم نیستی ، به خیال اینکه شاید بیایی

به خیال اینکه شاید سری به قلبم بزنی و حالی از دلتنگی هایم بپرسی

حال و روز مرا نمیبینی ، این لحظه شماری ها را نمیبینی

من هنوز دنبال توام ، هنوز هم در پیچ و خم جاده زندگی چشم انتظار آمدن توام

دوستت دارم ای تو که نمیدانم کجایی ،  

یادی از من میکنی یا در حال فراموش کردن مایی

نمیدانم ،میدانی که دوستت دارم ، یا شاید این حس را تنها من به تو دارم.... 

دوستت دارم

هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم

غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل بر خاستم تا در غزل باران احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

از اوج چشمهایت جرائت پرواز می گیرم

زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم

تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم

قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی

که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهایی و پژموردگی سوگند

که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم

بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم

 

با تو بودن را میخواهم

با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.


عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.


با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.


همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.


همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.


و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.


با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.


عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.


با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.


همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.


همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.


و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.


همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،


از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.


اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،


آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.


ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،


عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.


با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.


و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.


با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.


پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.

 

عاشقانه

آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد


گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد


نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم


سعی کردم فراموشت کنم اما نشد ...